تبليغاتX

بیائید توبه کنیم دیدن یار نزدیک است

بیائید توبه کنیم دیدن یار نزدیک است

 

اگر حجاب ظهورت وجود سیاه من است خدا کند بمیرم چرا نمیایی؟

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت10:59توسط مریم و محبوبه | |

 

                    

تا کی باید بگوئیم شاید این جمعه بیاید شاید

آخه این جمعه دیگه تولدشه

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت13:44توسط مریم و محبوبه | |

آسمان دلم ابری و چشمهایم بارانی است ، بالهای خیالم شکسته و پرواز برایم مقدّر نیست ، کاش آفتاب صبر با دلم آشتی می کرد ، کاش باز هم غنچه های لبخند در باغچه هایم بازمی شد و کاش کاش فرهنگ لغت با واژه ى ظهور تو آغاز مى شد بى هدف از            کوچه ها و خیابان ها مى گذرم و جز صداى خسته ى گام هایم بر روى برگ هاى خشک دیگر آوازى به گوشم نمى رسد. در داخل سینه ام مرغ جوانى بال بال مى زند گویا او هم مانند من دیگر رمقى براى  انتظار ندارد .

اى مهربانم، اى که جانم فدایت باد، اى همدم وجودم و اى معشوقه زیبا جمالم، اى مظهر عشق، اى اسوه ایمان و اى پادشه خوبان، اى ساقى دلهاى عطش زده مشتاقان، اى همه وجود من اى همیشه پیروزم و اى بهترینم.

خاک پایت توتیای چشمم بیا که دلم دیگر طاقت ندارد .

می دانیم دلت را شکسته ایم !!! باورت نداریم ، وگرنه می آمدی !!!

من نشانی از تو ندارم اما نشانی ام را برای تو می نویسم ...

گرچه خود مرا می شناسی و می دانی در کجایم

در عصرهای انتظار ، به حوالی بی کسی هایم قدم بگذار !

خیابان غربت را پیدا کن و وارد کوچه پس کوچه های تنهایی شو !

کلبه غریبی ام را پیدا می کنی ،

کنار بید مجنون خزان زده و کنار مرداب آرزوهای انتظار !

در کلبه را باز کن و به سراغ بغض خیس پنجره برو !

حریر غمش را کنار بزن ! این همه بهانه از غم توست ... تو !

آنگاه مرا دریاب که سخت محتاج توأم ارباب ...

+نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت11:21توسط مریم و محبوبه | |

مهدی جان

به چه مشغول كنم دیده و دل را ...

 كه مدام ، تو را می طلبد ...

+نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت10:44توسط مریم و محبوبه | |

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت8:10توسط مریم و محبوبه | |

 

آفتابا بسکه پیدایی نمی دانم کجایی

 

دور از مائی و با مائی نمی دانم کجایی

+نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت10:10توسط مریم و محبوبه | |

سالهاست نگاهم پشت پنجره ای که متعلق به فرداست قاب گردیده

و گرد و غبار هجران برآن سایه افکنده

عمری است که برای آمدنت بی قرارم یابن الزهرا

ببین از فراقت سخت بارانیم

ببین ثانیه ها چگونه از هجر تو بغض کرده

و به هق هق افتاده اند

آقا جان! حیف نیست دیده را شوق وصال باشد

ولی فروغ دیده نباشد بیا و قرار دل بیقرارم شو

بیا وصداقت آینه را به زلال آبی نگاهت پیوند بزن

بیا تا سر به دامانت بگذارم

وعقده های چندین ساله ام را باز کنم

بیا که از هجرت چون اسپندی بر آتشم

یوسف فاطمه!

کی طنین دلنواز انا بقیه ا... تو از کعبه مقصود جانها را معطر می نماید

بگذار صادقانه بگویم

که کهانسالترین آرزوی دلم آرزوی وصال توست!

آرزویی که برای بدست آوردنش

تمام کلافهای عمرم را به بازار معشوق فروشان برده ام

وخودم را در جرگه خریداران یوسف زهرا(س) قرار داده ام

کاش می شد واژه ها را شست وانتظارراتفسیر کرد ولی افسوس ...  

میدانی مرز انتظار کجاست!؟

آنجا که قطره اشک منتظری سدی از دلواپسی ساخته

وقطره قطره انتظار را ذخیره می کند

آنجا که وجودش چون جرعه ای آب از تشنه ای رفع عطش می کند

آنگاه که می فرماید

اگر شیعیان ما مرا به اندازه قطره ای آب بخواهند

هر لحظه ظهور من نزدیکتر می شد

حس می کنم نزدیکی آنقدر نزدیک که با آمدن یک نسیم

تو را احساس کرد و بویید

محبوبم!

هر روز که می گذرد بیشتر از قبل دلم برایت تنگ می شود

عشق تو سراسر وجودم را فرا گرفته

و اگر دلم را بشکافی بر لوح آن نام تو هگ گردیده

وکنون ای بهار عشق !

می ترسم از خزان عمرترسم از ندیدن است

بگو که تا خزان من آیا فرصت بهار دیدن است؟

یابن الزهرا!

کاش می دانستم

که کجا و کی دلها به ظهور تو آرام خواهند گرفت

به جانم سوگند که تا طلوع صبح صادق به انتظارت خواهم ماند

ولحظه ها را با تمام سنگینی به دوش می کشم

وسکوت ثانیه ها را به ازای فریاد زمان تحمل می کنم

فقط برای رسیدن به لحظه با شکوه وصالت

آقا جان! دروادی انتظار زمان را بنگر

که چگونه از هجر تو همچون شمع ذره ذره آب می گردد

کی می آیی که قطره ها به دریا بپیوندند؟

خیبر گشای فاطمه(س) کی می آیی؟

یاس سفیدم ! بیا تا از نرگس چشمانت عطری برای سجاده ام بگیرم

بیا و مرا زائر شهر قاصدکها کن ! ...

آقا جان ! 

بیا ورأس سبز شاپرکهایی باش

که در جستجوی قبر یاس سرگردان کوچه های هاشمیند0

ای پیدا ترین پنهان من!

تا تو بیایی مروارید چشمانم رابرای سلامتیت صدقه می دهم

وبرای آمدنت روزه سکوت می گیرم

وبا جام وصال تو افطار می نمایم

نذر کرده ام که بیایی تا جان شیرین را فرش قدمها یت نمایم

پس بیا که نذر خود را ادا کنم

ای آفتاب عمر!

تا تو بیایی انتظار را قاب میکنم وبر لوح دلم می کوبم

فریاد را حبس می کنم وبه سکوت اجازه حضور می دهم

در نبود تو جام تلخ فراق را سر می کشم

وسر به دوش هجران می نهم وبرای آمدنت دعا می کنم

به خدای کعبه می سپارمت

وسبد سبد نرگس ویاس چشم براهی میکنم

کاش می شد که خدا ... اجازه ظهورت می داد


ادامه مطلب

+نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت9:32توسط مریم و محبوبه | |

سالهاست صبح های جمعه ندبه گویان ...

با اشک و آه ... مژه چشمهایم را آب و جارو می کنم

تا مگر قدمگاه تو شود

و در غروب غم انگیز چشمانم سمات را زمزمه می کنم

و اشک حسرت می ریزم

بیا در حریمت بیاسایم ... با گریه هایت همنوا شوم

سر بر شانه بغض بگذارم و مثل ابر بهار گریه کنم

و دانه های مروارید چشمانت را در صدف نگهداری کنم

ای سوار سبز پوش لحظه های من !

می دانم که روزی می آیی ...

و پرستوهای مهاجر را

بر شاخساران آرامش ماوا می دهی

ای خوب !

دیگر نمی توانم اشکهایم را در چاه چشمانم اسیر کنم

باران اشکم را بر سجاده نیازم جاری می کنم

که اشک مهر استجابت دعاست

ای زلال عصمت آتش معصیت در وجودم شعله ور است

بر من ببار و تطهیرم نما

بیا تا ایمان غرق گرداب گناه نشده

+نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت9:13توسط مریم و محبوبه | |

 

مهدی جان :

 

ایمان دارم به فردایی که می آید و می آیی ...

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت11:0توسط مریم و محبوبه | |

اسارت دلم را به هیچ آزادی نفروشم

که زندانبانی چون مهدی فاطمه دارد

+نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت8:12توسط مریم و محبوبه | |

 

همه شب در آستانت شده کار من گدایی

 

به خدا که این گدایی ندهم به پادشاهی

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت11:2توسط مریم و محبوبه | |

یاسها در کنار پنجره گل داده اند ... 

و درختان آبستن شکوفه اند ...

چقدر در راهروهای دلواپسی و نگرانی به انتظار بنشینم ؟

چقدر ؟!

کی می آیی تا ترکهای دلم را در برابر تو شماره کنم !

چرا نمی آیی تا بسان کودکی به بالینت بنشینم

و زار زار بگریم و بگویم از غم هایم ...

جوابم بده آخر بگو چه وقت به دیدنم می آیی ...

شب یا سپیده دم ؟؟؟

به من بگو از کدامین راه عبور می کنی ؟

از کدامین شهر می گذری ؟

از کدام خیابان می آیی ؟ در کدام ساعت ؟ در کدام دقیقه ؟

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت9:1توسط مریم و محبوبه | |

عاقل آن نیست که علامه دوران باشد

عاقل آن است که از عشق رخت مجنون است

تا ظهورت نشود ، شیعه تو غمگین است

یاد تو بر دل غمدیده ما تسکین است 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت11:12توسط مریم و محبوبه | |

دلم يه دنيا حرفه كه می خوام بگم براتون

تو بگو به من كجايی تا ببوسم خاك پاتون

آقاجون دلم گرفته مثل آسمون پاييز

می دونم مرغ دل من دوباره كرده هواتون

با خودم يه نذری كردم كه اگه تو رو ببينم

با همون نگاه اول جونمو بدم براتون

چه خوبه خونه ی قلبم بشه جای تو هميشه

حك كنی رو صفحه ی دل نقش روی دلرباتون

چی ميشه يه بار شبونه رد شی از كوچه ی قلبم

روی ماهتو ببينم يا كه بشنوم صداتون

ما رو هم يه نيمه ی شب تو نماز شب دعا كن

تا صبا برام بياره صدا و سوز دعاتون

بيا تا برات بميرم كه به عشق تو اسيرم

الهی به جون بگيرم همه ی درد و بلاتون

بيا تا دورت بگردم حالا كه اسير دردم

بيا ای يوسف زهرا ببوسم شال عزاتون

گفتی پر خون ميشه چشمات از غم داغ شقايق

الهی كه من بميرم نبينم خون چشاتون

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت10:54توسط مریم و محبوبه | |

 

بیایید توبه کنیم دیدن یار نزدیک است  

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت10:51توسط مریم و محبوبه | |